۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه

دخترک قالیباف بردسکنی

دختر ده ساله مي نمود. با چشماني درشت و گود افتاده که هاله اي تيره اطراف آن را فرا گرفته بود . استخوان گونه اش برجستگي اي داشت که نشان از تغذيه نا مناسب و شرايط صعب مي داد. پوست دستانش زبر و خشک همراه بالکه هايي از زخمهاي قديمي و کهنه دشواري ايام زندگي طفل را بازگو مي کرد. لباسهاي کهنه و کفشي وصله دار که رنگ جوراب او را مي شد از لابلاي کوکهاي درشت آن تشخيص داد. نگاه دخترک نگران و سرشار از دلهره و ترس بود. با دستي گوشه چادر مادر را محکم گرفته و با اضطراب ناخن سبابه دست ديگرش را مي جويد. مادر که اوضاعش چندان از دخترک بهتر نبود با چروکي درشت بر يشاني و دستاني کبره بسته و نگاهي مات و بي تفاوت از درد بي درماني که بر وجود دخترک عارض گرديده شکايت آغاز نمود و طلب چاره و دوا و درمان با التماس و تمنا داشت با صدايي يکنواخت و خش دار از حمله هاي عصبي گفت که بر وجود دخترک مستولي مي شود آنگونه که بر زمين مي افتد و کف از دهانش سرازير مي شود و تا دقايقي چند در اين حالت مي ماند تا خود بخود بهبود يابد. از درس و تحصيل دخترک سئوال شد، مادر پوزخندي زد " مگر دخل ما کفاف دفتر و کتاب و قلم مي دهد، همينکه نانشان را مي دهيم کلي هنر کرده ايم، تاز ه اينکه دختر است آخر سر به خانه شوهر مي رود هر چه خرجش کنيم از کيسه در رفته، مرضش هم که مصيبتي است، اگر عروس نشود آنوقت چه خاکي به سر کنيم ، مگر يک باباي رعيت چقدر توان دارد! "

از زخمهايي که بر دستان دخترک خودنمايي مي کرد سئوال شد، مادر گفت:

" او را به اجاره به قاليبافي داده ايم ، غير از اين پنج مادينه ديگر هم دارم که همه کمک خرج خانه هستند و به قاليبافي مي روند. از صبح تا غروب پشت دار قالي مي نشينند و براي يک لقمه نان و گذران زندگي گره مي زنند و قالي مي بافند، اما بود نمي کند. از پنج سالگي او را داده ايم به اجاره. صاحبکارش بارها از دست او شکايت کرده که تن به کار نمي دهد. چند باري پشت دار قالي غش کرده او را به خانه برگردانده اند. بابايش گفته اگر به سر کار برنگردد شويش ميدهم، هر چه به او مي گويم مرد ، کي مي آيد يک دختر مريض را بستاند ! مي گويد به پيرمردش ميدهم، کم نيستند پيرمرداني که به ياوري براي تر و خشک کردن نياز دارند ، تازه پول خوبي هم مي دهند.

از اولين حمله عصبي دخترش از مادر سئوال شد، با نگاهي بغض آلود دستي بر سر دخترک کشيد،

" پنج ساله که بود او را برديم سپرديم به صاحبکارش تا کار يادش دهد. از ديگر طفلانم ضعبف تر و کم بنيه تر بود، مگر به کم جوش و اشکنه کسي پروار مي شود که اين توقع از او داشته باشيم. صاحبکارش پير و کم حوصله بود. چند رجي که اشتباهي گره زد محکم با " پکي " کوباند بر روي سرش. دختر کان ديگر گفتند که جيغي از ترس کشيد و با سر به زمين افتاد. از آن موقع مرض دست از سر او بر نداشته است . پيش دعا نويس که برديمش گفت جني شده. هزار تومن داديم تا جن را از وجودش خارج کند اما افاقه نکرد. بدتر شد ولي بهتر نشد. مگر يک رعيت چقدر در آمد دارد که خرج دخترش کند . قرص و کپسول و سوزن از عهده ما بر نمي آيد. از آن وقت هر گاه که ور مي افتد ، تربت زير بيني اش مي گيريم تا به حال خودش بيايد. ايندفعه که از قاليبافي جوابش کردند بابايش پايش را توي يک لنگه کفش کرده که اگر نرود به اجاره ، شويش مي دهم. گفته ببرش به شهر و جواب دکتر را بگير. نانخور اضافه نمي خواهم. مثل سگ از سپيدي سحر تا غروب جان مي کنم تا يک لقمه نان سر سفره بياورم ، آنوقت اين سياه سر بنشينددر خانه و به بهانه مرض دست به سياه و سفيد نزند! "

اشک در چشمان دخترک حلقه زد ، با شدت بيشتري ناخنش را مي جويد ، لحظه اي نگاه از لب هاي مادر بر نمي داشت . مادر بي توجه به تاءثير گفته هايش بر دخترک ادامه داد:

" يکبار گفت مي خواهم مثل زهرا ـ دختر همسايه ـ به مدرسه بروم ، بابايش که اين حرف را شنيد با انبري که در دستش بود چنان به گردنش زد که گفتم جانش در رفت ، سياه شد و بيحال بر زمين افتاد . از آن موقع از درس و مدرسه چيزي نمي گويد ، اصلا" حرفي با ما نمي زند. از سر کار که مي آمد نان و آبي مي خورد و مي خوابيد. الان هم همينجوري است. هفته ها صداي او را نمي شنويم. توي خودش است. همبازي ندارد ، با آبجي هايش نمي جوشد. النگوي باريکي که بابا بعنوان مزد دستش به او داد را انداخت به کناري . مجبور شدم بردارم و برايش بگذارم صندوق تا بعدا" تبديل به جهازش کنم تا آبرو ريزي نشود. "

مادر گوشه چادرش را مچاله کرد تا قطره اشکي که بر روي گونه اش سريده را پاک کند بي توجه به دخترک که نگاهش به پايين بود و قطره هاي اشک پهناي صورتش را پر کرده و بيصدا گريه مي کرد.

هیچ نظری موجود نیست: